
صحافی رو که گذاشت رو میز ذوق کردم شروع کردم با شوق ورق زدن به طوری که پسره هم صحافی خودشو که اصلا توجه نکرده بود بهش نگاش کرد :) بعد خیلی خوشحال رفتم گل فروشی و دو تا گل برای استادای گرام گرفتم و بررسی از مرجع اینقدر طبق کپی رایت دستم به خاطر صحافی و کتابا و گل سنگین بود که حواسم به شیشه در نبود که یهو صدا اومد نخووووووووووووری به شیشه:)یعنی تمام صحنه های فیلما رو یادم اومد و کلی خندیدم:))...
ادامه مطلب
چیه آخه همه شکلی بررسی از مرجع پاستیل طبق کپی رایت ش میاد! آخه آدم حالش بد میشه آفتاب پرست بخوره:(...
ادامه مطلب
کنار خیابون تو ماشین منتظر بودیم، چشمم افتاد اونور خیابون دختره چنان از مامانش خودشو قایم میکرد و فرار میکرد که ی لحظه فک کردم واقعا میخواد فرار کنه. هی خودشو قایم میکرد و میرفت جلوتر یعنی خودشو از مامانش دورتر میکرد و مامانش کلا اصلا بهش توجه نمیکرد داشت با یکی حرف میزد:( بعد فهمیدم نه این خیلی بازگوشه داره فیلم بازی میکنه و هی میره تا مامانش نگرانش ب...
ادامه مطلب
دیشبشو همش تو فکر عکس العمل استاد بودمصبح وقتی از خواب پاشدم سریع اماده شدم و رفتم سمت دانشگاه نمیدونستم گل بگیرم یا نه که دیگه دلو یک دل کردم و نعل اسبی پیاده شدم و رفتم گل فروشی:)پسر بچه گفت بفرمایید: منم گلا رو انتخاب کردم و گفتم اینا رو میخوام. گفت استامون نیست بزارید زنگش بزنم بعدم گوشی استاش تو مغازه جامونده بود ی نگاهی کرد و گفت اوووم کدومشو میخواستین...
ادامه مطلب
نه تو می مانی و نه اندوهو نه هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم خواهد رفتآنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگزتو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ستتو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندیدو اگر بغض ک...
ادامه مطلب
سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بودبرای من یک عروسک آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم با صدایی زیبا میخواندآنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب برایم آواز میخواندهمه را کلافه کرده بودممی گفتند انقدر صدایش را در نیارانقدر عروسک بازی نکنباتری اش تمام می شودی...
ادامه مطلب
خدای مثلثات و ریاضیات: تو آنی که بر جهانیان روزی بی نهایت دادی و حتی برای اثبات کتابت مخالفان را به آوردن مثال نقض دعوت کردیتو آنی که مرا در سختی های رادیکالی، توانی برابر فرجه ی مربوطه دادی.پس بر من ارزانی دار مخرج صفر مطلقی برای اعمال زشتم و مخرج صفر مثبتی برای اعمال نیک اندکم.از تو خواهانم که در روز حشر برای حساب اعمال مرا در جدول تعیین علامت قرار مدهی.به کرامتت خطاهای ما را منفی بی نهایت گیر و نیکی های ما را مثبت بی نهایت.به لطف خودت خط هایی از ایمان حقیقی در فضا بر من،این پاره خط حقیر، عمود فرما. ...
ادامه مطلب
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم همین که توی دلم خواندم سه عمودییکی گفت بلند بگوگفتم یک کلمه سه حرفیه ازهمه چیز برتر استحاجی گفت: پولتازه عروس مجلس گفت: عشقشوهرش گفت: یارکودک دبستانی گفت: علمحاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه گفتم: حاجی اینها نمیشه گفت: پس بنویس مالگفتم: بازم نمیشه گفت: جاهخسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه دیدم همه ساکت شدندمادر بزرگ گفت: مادرجان، "عمر" است.سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کاردیگری خندید و گفت: وامvیکی از آن وسط بلندگفت: وقتیکی گفت: آدمخنده تلخی کردم و گفتم: نه اما ف...
ادامه مطلب
باز هم جمعه ومعشوق من اندر سفر استباز هم وسوسه دارم نکند پشت در استباز هم جمعه ودلتنگی ویک بغض عجیببازهم همدم تنهایی من چشم تر است...
ادامه مطلب