
صحافی رو که گذاشت رو میز ذوق کردم شروع کردم با شوق ورق زدن به طوری که پسره هم صحافی خودشو که اصلا توجه نکرده بود بهش نگاش کرد :) بعد خیلی خوشحال رفتم گل فروشی و دو تا گل برای استادای گرام گرفتم و بررسی از مرجع اینقدر طبق کپی رایت دستم به خاطر صحافی و کتابا و گل سنگین بود که حواسم به شیشه در نبود که یهو صدا اومد نخووووووووووووری به شیشه:)یعنی تمام صحنه های فیلما رو یادم اومد و کلی خندیدم:))...
ادامه مطلب
باز هم جمعه ومعشوق من اندر سفر استباز هم وسوسه دارم نکند پشت در استباز هم جمعه ودلتنگی ویک بغض عجیببازهم همدم تنهایی من چشم تر است...
ادامه مطلب