تقدیر و تشکر

خرید بک لینک
دیشبشو همش تو فکر عکس العمل استاد بودم

صبح وقتی از خواب پاشدم سریع اماده شدم و رفتم سمت دانشگاه نمیدونستم گل بگیرم یا نه که دیگه دلو یک دل کردم و نعل اسبی پیاده شدم و رفتم گل فروشی:)

پسر بچه گفت بفرمایید: منم گلا رو انتخاب کردم و گفتم اینا رو میخوام. گفت استامون نیست بزارید زنگش بزنم بعدم گوشی استاش تو مغازه جامونده بود ی نگاهی کرد و گفت اوووم کدومشو میخواستین . لبخند ریزی زدم و گفتم اینا (قشنگ تو چهرش فهمیدم که داشت میگفت حالا استامون هم نباشه خودم بلدم ی گل اماده کنم)

منم سعی کردم زیاد ایرادش نگیرم و هی گفتم خوبه

یهو وسطای کار استاش اومد و گلو از پسر بچه گرفت و شروع کردن به بهتر کردن گل البته یکمم غر زد به بچه و گفت چرا اینجوری کردی خخخخ

از اینا بگذریم ی دست گل بالاخره اماده شد و داد دست ما. یاااا خداااااا من اینو چجور بدم دست استاد!!!  این که بیشتر شبیه دست گل عروس میده

هی به خودم بدوبیراه گفتم که گل واس چیت بود ولی نه باید میخریدم (واس استاد مشاور گرفته بودم مگه میشه واس استاد راهنما نگیرم)

 هیچی دیگه رسیدیم دانشگاه و هی خدا خدا میکردم که بتونم راحت گلو بدم دست استاد که وقتی نزدیکای اتاق استاد بودم استاد پیام داد ک قبل از ۱۱ باید برم و الان دفتر دانشکده هستم (دیشب به استاد گفتم بودم هستین فردا دانشگاه؟ گفته بود اره حدودا ۱۰ هستم) منم سریع رفتم سمت اتاق استاد دیدم استاد نیست. یهو استاد مالک از پشتم ظاهر شد ی نگاهی به گل کرد و گفت استاد تو دفتر هستن و قیافه منممنون استاد 

اومدم برم سمت دفتر دیدم اوهو این همه استاد زشته که. با تمام  پررویی به استاد پیام دادم و گفتم نمیتونید بیاین اتاقتون؟

 که بالاخره استاد اومدن اتاقشون و گلو بهشون دادم و کلی تشکر کردن و رسیدیم سراغ اصل مطلب خخخخ

کادو رو اوردم بیرون و دادم استاد و بازم با تمام  پروویی از استاد خواستم که کادو رو باز کنن و استاد با خنده گفت باید خجالت بکشم و باز کنم (اینقدر استاد با ظرافت کادو رو باز کرد و معلوم بود که از کادوشم خوشش اومده بود)

استاد ی بسم الله گفت و  تخته شاسی رو دید

گفت به به و بعد ی مکث کوتاه گفت ای بابا (اینجا بود که فامیلیشو تو شعر با ی رنگ متفاوت دید) و چنان لبخندی اومد روی لبش که حدودا یک دقیقه همینجوری نگاش میکرد و لبخند زده بود. دیدم خییییلی دیه داره نگاش میکنه که سکوتو شکستم و گفتم شاعرش اقای عارف پور هست  و اینم کتابشون (کتاب عصای گمشده نوشته غفار عارف پور رو هم بهشون دادم) که استاد خندید گفت: میگن تا سه نشه بازی نشه خجالتمون دادین (البته وسط اینا هم گفتم طراحش از خودمه خخخ)

 و خوشحال شدم که تونستم ی ذره فقط از زحمات استاد رو جبران کنم

استاد خورشیدی واقعااااااااااااااااااااااااا ممنون بابت تمام زحماتی که تو این چند سال واسم انجام دادین:)

همه چیز ازهمه جا...

ما را در سایت همه چیز ازهمه جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: يکشنبه 5 فروردين 1397 ساعت: 18:36

صفحه بندی